۱۳۹۲/۳/۱۲ ه‍.ش.

مناظرات تلویزیونی میان کاندیداها و آنچه در پس ذهن ولی فقیه می گذرد

پس از ٤ سال دوباره انتخابات دیگری برگزار می شود، دقیقا ٤ سال از آن انتخابات بحث برانگیز و پر سر و صدا که منجر به شورش مردم شد می گذرد. موسوی و کروبی که دو عضو اصلی حکومت و از کاندیداهای ریاست جمهوری سال ٨٨ بودند پس از گذشت بیش از ٢ سال هنوز در زندان (حصر خانگی) هستند و هیچ خبری از آن ها در دست نیست. حالا باز شاه اعظم، حضرت خامنه ای انتخابات دیگری برای این جماعت فراموشکار هفتاد و اندی میلیون نفری تدارک دیده است. از میان خیل شرکت کنندگان در آزمون مقام اجرایی ولی فقیه، ٨ نفر به صورت دست چین انتخاب شدند. اما نه! انسان ها سنگ نیستند و ممکن است خاصیت روباتی خود را بشکنند و از کنترل عروسک چرخان مملکت که هیچ گاه قائل به گفتگو با هیچ رسانه ای نیست، خارج شوند. پس باید با در نظر گرفتن سابقه هر کدام از این ٨ نفر صدا و سیمای حکومت اسلامی که بی شک بلندگوی شاه فقیه است، مناظره ای برگزار کند. این حقیر شک ندارم که مقام عظمای ولایت در حالی که در جلوی تلویزیون لمیده است و تخمه می شکند و همزمان لبخندی بر لبان دارد و دستی به ریش هایش می کشد، مناظره های تلویزیونی را نگاه می کند. مشاوران ارشد وی در برابر هر کدام از صحبت های کاندیداهای خود آقا، نت برداری می کنند و در برابر آن ها به بحث می نشینند. بلاخره مقام رهبری جانشین انبیا و امامان شیعه است. در پس ذهنیت آخوندهای شیعه به خوبی می گذرد که این مسایل انتخابات یک تقیه مسخره در زمان کنونی است و پشیزی هم نمی ارزد، منتهی اداره کننده اصلی کشور نیاز به یک نماینده اجرایی دارد، و می بایست میان تمام تایید صلاحیت شده ها باز کسی انتخابات شود تا نظرش به شاه فقیه نزدیک تر باشد تا وی بهتر بتواند دارت هایش را به سمت هدف پرتاب نماید.
من گمان می کنم که مناظره های انتخاباتی اصولی برنامه ایست که بیشتر خود رهبر و مسئولان امنیتی را به شناخت بهتر برای انتخاب هر کدام برساند. هاشمی رفسنجانی را هم رد صلاحیت کردند چون اصلا رهبر صد در صد معتقد بود که به وی به عنوان نماینده اجرایی نیازی نخواهد داشت و تایید صلاحیتش هزینه را بیشتر و کار را برای وی سخت تر خواهد کرد. حال باید برای انتخاب این ٨ نفر بیاندیشد. اگر نتیجه رای ها همانی باشد که وی می خواهد خب چه بهتر، ولی از آنجایی که این احتمال شاید وجود نداشته باشد باید تقلب دیگری را برنامه ریزی کند. کلا اول و آخر بلاخره خود اوست، نماینده اجرایی مملکتش هم باید کسی باشد که او می خواهد.
گمان مخلص این است که رهبر پس از جمع بندی های کلی به این نتیجه برسد (یا شاید هم رسیده باشد) که الان بیش از هر زمان دیگری نیاز دارد که تکلیف برنامه هسته ای ایران که میلیاردها دلار برای آن هزینه شده و کشور را به منجلاب انداخته مشخص شود، عارف و روحانی شاید سخنان مردم پسندتری نسبت به بقیه ارائه دهند ولی چه به درد رهبر می خورد؟! ولی فقیه از سعید جلیلی حمایت خواهد کرد زیرا تنها کسی که برنامه هسته ای را به جِد و به قصد برآوردن اهداف رهبری دنبال می کند خود اوست و بس.



۱۳۹۲/۱/۱۲ ه‍.ش.

رضا پهلوی کاندیدای انتخابات یازدهم ریاست جمهوری می شود



در یک خبر فوری که به تایید رسمی دفتر رضا پهلوی رسیده است، نامبرده توسط شورای نگهبان و شخص علی خامنه ای صلاحیت ضمنی شرکت در انتخابات یازدهم ریاست جمهوری نظام جمهوری اسلامی ایران را دریافت کرده و توسط علی اکبر ولایتی، مشاور بین الملل رهبر نظام اسلامی به وی ابلاغ شده است. هرچند که تمام جزئیات نامه رسمی بیت رهبری به دفتر رضا پهلوی مشخص نمی باشد اما گزارش ها حاکی از آن است که نظام جمهوری اسلامی قرار است به سمت یک آشتی میان گروه های سیاسی عصر حاضر حرکت کند و علت آن وحدت هر چه بیشتر گروه ها برای برون رفت از بحران سیاسی جمهوری اسلامی که با آن دست به گریبان است می باشد. به گزارش یک منبع آگاه، در کنار صلاحیت ضمنی رضا پهلوی چند شرط برای صلاحیت پذیری نهایی رضا پهلوی در انتخابات جاری ریاست جمهوری نیز در نظرگرفته شده است و یکی از شرط های آن، شکستن عهد پادشاهی وی پس از فوت محمدرضا در مصر و التزام به قانون اساسی جمهوری اسلامی عنوان شده که ظاهرا با پذیرش برخی از شرایط از سوی رضا پهلوی مواجه شده است ولی تاکنون مشخص نشده است که کدام شروط مورد پذیرش از طرف رضا پهلوی قرار گرفته و کدام رد شده است. چنین حرکتی در عمر 35 ساله حکومت اسلامی بیسابقه است و واکنش های بسیاری را بر انگیخته است. ظاهرا تمایل رضا پهلوی به شرکت در انتخابات جاری، در راستای تلاش وی جهت خنثی کردن جنگ احتمالی و همچنین نجات دادن جان مهدی خزعلی از اعتصاب غذای سه ماهه اش می باشد. اخبار تکمیلی متعاقبا اعلام می گردد.


۱۳۹۱/۱۲/۱۱ ه‍.ش.

بالاترین دیگر شور و حال سابق را ندارد!

امروز کار زیادی نداشتم و چند ساعتی را در بالاترین گذراندم، خب بلاخره اعتیاد به این دنیای مجازی است و دل کندن از عادت هم موجب مرض! اما ناگهان متوجه یک نکته شدم. ظاهرا چند وقتی است که بالاترین راکد شده و تولید محتوا در آن به طور محسوسی کم شده است و این چیزی نیست که از چشم ما پنهان باشد ولی مطرح کردن این جریان ناگهان به ذهنم خطور کرد. چند وقتی است که به نظر میاد بهترین لینک های روز نهایتا به ٧٠ یا ٨٠ رای می رسند، اگر باور ندارید نگاهی به مطالب روزانه سایت بیندازید تا از افت کیفیت آن آگاه شوید. چیزی که بیشتر از همه به ذهنم رسید این بود که بالاترین بیشتر به سایتی جهت مصرف داخلی سایت و جنگ و جدال کاربران خود سایت تبدیل شده تا این که بیشتر برای افراد زیادی که روزانه به خود سایت سر می زنند تولید محتوا کرده باشد. بلاخره بالاترین بر دستان ما کاربران می چرخد و کیفیت و افت و خیز آن به خود ما بر می گردد، البته منظور من این نیست که بالاترین به طور کامل افت کرده چونکه در این مورد همه شاخص ها نسبی است و نه مطلق، اما حداقل به نظر من این موضوع به طور محسوسی قابل لمس است، و مشکل دیگر آن که انگار شور و حال سابق را ندارد و مطالب آن حتی مانند مطالب چند ماه گذشته با طراوت به نظر نمی آیند مگر آن که اتفاق مهمی در کشور رخ داده باشد تا در مورد آن به طور گسترده پرداخته شود. به عقیده من این مسئله را باید حل کنیم و اهمیت آن نه تنها برای ما بلکه برای تمام افرادیست که روزانه به این سایت سر می زنند. ما کاربران بالاترین باید این سایت را از لجام گسیختگی و رکود خارج کنیم و مطالب آن را به نحوی تغییر بدیم که هم برای خودمان و هم برای بینندگان سایت جذاب باشد، نه آنکه مطالب آن بیشتر برای آن پست شوند که در بین خود اعضای سایت جنجال برانگیز ولی برای هزاران نفر بازدید کننده روزانه زیاد جذاب نباشد.  این مطلبی بود که می خواستم بگم و به نظرم مهم هم است، نه تنها برای ما کاربران بلکه برای همه بالاترینی ها.


۱۳۹۱/۱۱/۱۰ ه‍.ش.

چرا باید انقلاب می شد؟ (نقدی بر نوشته اخیر محمد نوری زاد)

کم کم به سالگرد ٢٢ بهمن می رسیم. انگار ٣٥ سال از وقوع انقلاب تاریخی ایران در قرن ٢٠ گذشته است، انقلابی که هنوز جای زیادی دارد تا درباره اش تحقیق و تحلیل و ریشه یابی شود و به آسیب شناسی در مورد آن پرداخته شود.
آقای نوری زاد اخیرا مطلبی نوشته است با عنوان: ای کاش انقلاب نمی کردیم (اینجا)، و این چیزی بود که باعث شد پس از مدت ها دست به نوشتن ببرم. برای من شخصا جالب است که یک فرد که سابقا در روزنامه کیهان به تمجید از خامنه ای می پرداخته است ناگهان تا این حد تغییر جهت داده و از نظام اسلامی انتقاد می کند. البته کاملا بجاست، افراد همیشه در حال تغییرند و انسان موجودیست متفاوت از سنگ که در بستر زمان ممکن است تغییر کند، حال که سنگ نیز در طبیعت ممکن است تغییر کند چه رسد به این که صحبت ما در مورد یک موجود اجتماعی با عواطف انعطاف پذیر باشد. در هر صورت آقای نوری زاد پس از نوشتن یک سلسله نامه های با مضمون نصیحت رهبر حکومت اسلامی و ضبط چندین ویدئو که احتمالا در سایت شخصی وی موجود است، به نوشتن های گاه و بیگاه در مورد حکومت فعلی پرداخته است. در متن "ای کاش انقلاب نمی کردیم" صحبت از این کرده است که اگر ما انقلاب نمی کردیم وضعمان از اینی که هست بهتر می شد و از لحاظ آزادی و درامد سرانه و رفاه و آسایش و توسعه فناوری در جایگاه بهتری می بودیم. البته من فکر می کنم که واقعیات تاریخی با اما و اگر نوشته نمی شوند و تاریخ نیز برگشت پذیر نیست. انقلاب باید رخ می داد چون ایران به یک تغییر نیاز داشت و این تغییر جلوگرفتنی نبود، واز طرفی این تغییر نیز گامی نه مثبت رو به جلو که بارور شدن و اجرایی شدن آن ذهنیت عقب مانده ای بود که در پستوی جامعه نهان بود، در پستوی جامعه ای که به ظاهر مدرنیسم و همراه با رقص و آواز و پادشاهی قدرتمند و درباری شیک پوش و مدرن و در عین حال استبدادی، ولی در عمق جامعه ایران نشانه هایی از جهل و خرافات و عقب ماندگی آرمانی مشاهده می شد. انقلاب یک روند تاریخی حتمی بود چون جو اجتماع به آن سو میرفت و همه مانند ساعت کوکی خواستار یک تغییر بنیادین بودند, من فکر می کنم که انقلاب دنده ایران را کلا عوض می کرد و از یک شرایط به شرایط دیگر اجتماعی می رساند، هرچند که شرایط ایدئولوژیک انقلابی گری به صورت تئوریک وجود داشت اما در سال ٥٧ به مرحله عمل رسید. مردم ایران عملا به دنبال آزادی و دموکراتیزه کردن نهادهای قدرت نبودند، بلکه بسیار ساده خواستار تغییر به سوی یک مدینه فاضله بودند که آخوندها در گوش مردم زمزمه می کردند. زمانی زنده یاد احمد کسروی می نالید که مردم عامی به سربازی نمی روند چون ملایان خدمت در یک حکومت جائر را مردود شمرده اند، بله مردم ایران چنین بودند و در پستوی اجتماع به ظاهر پر زرق و برق چنین اندیشه های عقب افتاده ای وجود داشت. مردم ایدئولوگ زده و زیر فشار روانی آخوندها باید انقلاب می کردند تا ناخودآگاه اسلام عملا در جامعه عیان شود و روشن شود که دین و محصول آن یعنی ملاها چه طاعونی هستند. اگر انقلاب نمی شد مردم غالبا به ذات ملا و آنچه از دین نمی دانستند، پی نمی بردند و در واقع هر آن امکان داشت که زیر یوغ آخوند قرار بگیرند، چنانچه آن زمان به صورت روانی زیر کنترل آخوند بودند و عملا نه، و بعد از انقلاب عملا زیر کنترل آخوند قرار گرفتند ولی کم کم از آن دل کندند به نوعی که امروز می بینیم که مردم به آخوندها بهایی که قبلا می دادند نمی دهند هرچند که کنترل دولت و اقتصاد و همه چیز ایران دست آن هاست.
در حکومت پهلوی ها هم زندان و شکنجه و فساد دولتی گسترده و استبداد وجود داشت و ما نباید از این نکته غافل شویم. شاه همان ولایت فقیه بود منتها در شکلی دیگر، خود را پدر و قیم ایران می دانست و این خاصیت دیکتاتورهاست که ملت را حقیر می بیند و خود را سرور، چه آن که قدرت مطلقه هم شده بود و البته تفاوت او با ولایت فقیه اسلامی تنها در سکولار بودن نسبی او بود و این نشان می دهد که ولایت فقیه اسلامی  در پستی گوی سبقت را از "آریامهر" ربوده است. در واقع حکومت پهلوی ها معجونی از استبداد و مدرنیسم بود ولی بر خلاف آنچه آقای نوری زاد گفت نمی توانیم تصور کنیم که اگر انقلاب نمی شد چه می شد. قبلا هم گفته ام تاریخ با اما و اگر مفهوم پیدا نمی کند و تاریخ صرفا چیزی است که گذشته است و ما باید در مورد آن که هست و گذشته است قضاوت کنیم. به عنوان یک رئالیست نمی توانم تصور کنم که انقلابی رخ نمی داد، انقلاب باید رخ می داد چون پتانسیل جامعه ما این بود، باید انقلاب رخ می داد چون آن مرحله از بازه زمانی تاریخ ایران به آخر رسیده بود و باید جامعه ما مانند ماشین از یک دنده ناگزیر به دنده دیگر می رفت و تاریخی جدید اما ادامه دوران قبلی را می پیمود. چنانچه به عقیده من و بر خلاف عده بسیاری نمی تواند از چاله به چاه بیفتد چون اگر از ظواهر جامعه ایران در سال ١٣٥٦ بگذریم، همانطور که گفته ام جهل و خرافات و عدم دانش برای تشکیلات دموکراتیک و عامی بودن مردم در آن موج می زد. به عقیده من یک جامعه ایده آل ناگهان به ته دره سقوط نمی کند, بلکه حتما در شرایطی اتفاق می افتد که پیشزمینه های آن در جامعه فراهم بوده و طرز تفکر جامعه غیر دموکراتیک و انقلابی (به آن مفهوم نابخردانه احساساتی) باشد. غیر ممکن است تصور کنیم که یک جامعه با یک انقلاب نابهنگام, خود را از عرش به فرش می رساند بلکه واقعیت این است که خود آن جامعه پیش از انقلاب نیز از انحطاط فکری و عقلی رنج می برده و پتانسیل آن را داشته است که به انقلابی احساساتی دچار شود. میوه از درختش مشخص می شود و انقلاب سال 57 از طرز تفکر اجتناب ناپذیر جامعه پیش از انقلاب هویداست. بنابراین من عبارت از چاله به چاه رسیدن را قبول ندارم چون مردم همان مردم بودند و تنها طرز تفکرات انقلابی در قالب سیاسی به ثمر نشست و شد آنچه که ما دیدیم. خمینی از آسمان بر روی ایران نیفتاد, یک ایرانی بود و از میان مردم, کاری کرد که جمع جمیع مردم می خواستند و انقلابی انجام شد که با پتانسیل ساختار اجتماعی و فرهنگی آن زمان متناسب بود. خمینی محصول قرن ها خرافات مردم شیعه ایران بوده است، فردی از جنس خودشان منتها کمی محکم تر!


-----------------------------------------------------------------

۱۳۹۱/۸/۱۶ ه‍.ش.

شهید ستار بهشتی: وطن خودم را به شخص نمی فروشم وخاک پای مبارزان وطن خود را با صد ها شاه و پدر شاه عوض نمی کنم

ستار بهشتی را کشتند، وبلاگنویس آزادیخواه توانایی که همیشه سعی داشت واقعیات را ببیند و با شجاعتی مثال نزدنی که در مخالفت با استبداد داشت، هرگز خود را اسیر شخص یا سازمان های پرطمطراق اپوزیسیون نشان موج سوار نکرد، آخر او نه اهل سازش با حکومت بود و نه اهل گشتن با موج سواران. چه ساده در ایران انسان های مستقل و معترض و حتی دگراندیش را می کشند و آب از آب تکان نمی خورد، چرا که آن خون سرخی که در رگ های ایرانی جاری بود دیگر وجود ندارد؛ آب سرد است که در رگ های شب نشینان جریان دارد و خاکی مرده که بر چهره گربه گمگشته ایران پاشیده اند. 
هنوز خون میرصیافی فریاد می زند و تن مجروح نداها و سهراب ها و هاله ها از اعماق زمین ناله می کند، آن ها برای ما نمرده اند و در یاد ما زنده هستند. اینبار خانواده دیگری داغدار شد، در کشوری که جان و مال و ناموس انسان ها ارزشی نداشته و آن ها را به دلیل بیان حقیقت می درند و می کشند و می برند و از هیچ ستمی دریغ نمی ورزند، به خانواده ای دیگر گفتند بیا و جسد فرزندت را تحویل بگیر. مگر یک مادر چقدر باید تحمل داشته باشد تا جگرگوشه ای که خود بزرگ کرده و جامعه انتظار رشادت و خدمت او به کشور را دارد، ناگهان در سینه قبرستان ببیند؟

ستار بهشتی صاحب وبلاگ انتقاد، و به جرم انتقاد به آنچه نباید باشد در زندان جمهوری اسلامی کشته شد. تک تک عبارات او سرتاسر نوید از آزادی و رد تبعیض و استبداد دارد، تک تک حرف هایش بوی مبارزه با استبداد مذهبی و استبداد شاهی  می دهد. در آخرین نوشته ستار در وبلاگ شخصی اش، از تهدیدها و خطراتی که برای او و خانواده اش ایجاد کرده اند خبر می دهد و البته شجاعت او مانع آن می شود که پس بکشد و زانو بزند. او نوشته بود "تهدید می کنند اطلاع رسانی نکنید وگرنه دهانتان را می بندیم" چه به درستی و با شجاعت کامل گفته بود:

...ترسی در دل ما نیست، دیگر جای ترسی نمانده، شلاق وشکنجه شدن، ما را از اطلاع رسانی کردن باز نمی دارد. 


ستار در بالاترین نیز فعالیت داشته است که به دلیلی نامعلوم البته حسابش بسته می شود. او خود در یکی از نظراتی که در سایت بالاترین نگاشته است می گوید:

...من وطن خودم را به شخص نمی فروشم وخاک پای مبارزان وطن خود را باصد ها شاه و پدر شاه و اجداد ان عوض نمی کنم. مبارزین از دست ظلم اخوندها از میهن خود خارج شدند . این فسیلها را ملت بیرون کردند. اینها هم به نوعی نظام اخوندی هستند. خر همان خر است با پالان دیگر...

نگاهی نو به نظرات این وبلاگ نویس شهید، دیدگاه های او نسبت به بسیاری از چیزها را روشن می سازد، می توان نظرات بسیاری از این دست مشاهده کرد و همه در یک چیز مشابهت دارند: نقد استبداد و شخص محوری. او منتقد نظام سلطنتی چه از نوع آخوندی و چه از نوع پادشاهی به مفهوم سابق آن بود. او با دیدی وسیع و ذهنی روشن مفهوم آزادی و نفی استبداد را به خوبی دریابیده بود و البته انتقادات از هرگروه و جناح را یک حق طبیعی می دانست، اما از طرفی دیگر می دانست که اقتدا به شخص در هر صورت ویرانگر است و فقط ظاهر قضایاست که متفاوت است. شخص محوری در هر صورت به استبداد می انجامد، چه بخواهد آخوند باشد و چه ظاهرا شاه مشروطه. ستار عاقبت همانطور که خواسته بود و در سربرگ وبلاگ خود نیز نوشته بود، جانش فدای ایران شد. راهش پررهرو و یادش گرامی



۱۳۹۱/۶/۲ ه‍.ش.

محمد مصدق و میرحسین موسوی، خاری در چشم مستبدان

میرحسین موسوی را به جرات می توان مصدق زمانه نامید. فردی که علیرغم اشتباهاتی که مرتکب شد و انتقاداتی که در مورد ماجراهای دهه ٦٠ بر او وارد می کنند، در پیشگاه تاریخ روسفید و نزد مردمش عاقبت به خیر شد*. آینده از موسوی به بدی یاد نخواهد کرد چرا که آنچه که مهم است غایت کار است و او نهایتا تسلیم صحنه آرایی خطرناک نشد. موسوی میان اقتدارگرایان و خواست مردم دومی را انتخاب کرد و البته هزینه اش را هم داد، دقیقا مانند مصدق که با وجود تبلیغات وسیع علیه او و حصر خانگی موجب ذلت کودتاچیان گردید و هرچند که جهت پیشبرد منافع ملی، مغضوب قدرت شد ولی رد پایی از آزادگی از خود بر جای گذاشت.
من نه مسلمانم و نه اسلام رحمانی موسوی را قابل قبول می دانم، اما در بزرگی او شکی ندارم. موسوی (همانند مصدق) کسی بود که از میان حکومتی برخاست که خود روزی از آنان بود; چرا که هر دو از میان حکومت زمانه برخاستند. چه بسا که هر دو قصد اصلاح داشتند اما مخالفت آن ها با دستگاه شخص مادام العمر حکومت زمانه برایشان گران تمام شد. شوربختانه در هر دو زمان مردم فرصت این را نیافتند که به یاری آن ها بشتابند اما تاریخ از آن ها به خوبی یاد خواهد کرد. حقیقت دارد که روزگار می چرخد و تاریخ در برهه ای از زمان دوباره تکرار می شود...



* البته به جاست که از مهدی کروبی و همسران در حصر آن ها نیز یادی کنیم.
----------------------------------------------------------------------------

۱۳۹۱/۵/۲۱ ه‍.ش.

امروز ناراحتم. نه به خاطر سالگرد کشته شدن علی، بلکه به خاطر کشته شدن هموطنانم در زلزله

احتمالا خبر دارید که زلزله ای پرقدرت در شمال غربی ایران به وقوع پیوسته است (+). ٦.٢ ریشتر شاید برای کشورهایی نظیر ژاپن زیاد سنگین نباشد اما برای کشوری مانند ایران آن هم با ساخت و سازهای کاملا غیر استاندارد و ضعیف مرگبار است، ضمن این که آمار تلفات در مناطق روستایی به مراتب بالاتر است. تاکنون متاسفانه بیش از ١٥٠ نفر کشته و صدها نفر مجروح شده اند و این آمار رو به فزونیست. این زلزله مرگبار با ایام کشته شدن تاریخی علی بن ابیطالب و ماه رمضان متقارن است، در شب هایی که مردم شیعه به مساجد می روند و برای کشته شدن فردی در ١٤٠٠ سال پیش که علت اصلی آن نیز برای بسیاری نامشخص است عزاداری می کنند، البته مشخص است که حکومت اسلامی بودجه اش را صرف راه اندازی مراسم های مربوط به علی می کند اما در مورد سازندگی درست و مقاوم در برابر زلزله تعلل آشکار از خود بروز می دهد، و حتی در زمان بحران هم شاهد نبود امکانات درمانی برای تمام آسیب دیدگان هستیم. بیش از یکسال پیش نوشتم "در ژاپن ساختمان های ضد زلزله می سازند و در ایران امامزاده سیار!به عبارتی حکومتی که فلسفه اش علی ١٤٠٠ سال پیش است نمی تواند برای مردمان امروزی رفاه و بهزیستی مناسب به ارمغان بیاورد و در مورد پیشگیری و درمان بحران از خود سستی نشان می دهد. بیراه نیست که گفته اند در کشور ایران به مردگان بیش از زندگان ارج گذاشته می شود.
امروز ناراحتم. نه برای علی و سالمرگ وی که در همان جنگ های آن زمان جان هزاران نفر را گرفت، بلکه برای حکومتی که به نام همین فرد حکومت می کند و از خود نیز سستی و بی لیاقتی نشان می دهد. به راستی که ضرری که علی و خاندانش ناخواسته به ایران زده اند معادل با تمامی فسادها، بی لیاقتی حکومت و عدم پیشگیری و درمان بحران هاییست که بر جامعه ما وارد گشته است. درست است که علی ١٤٠٠ سال پیش از وجود چنین حکومتی در قرن ٢١ و بی لیاقتی آن اطلاعی نداشته است، ولی وقتی پیروان او و متولیان دینی چنین بلاهایی را با نام او بر ایران وارد کرده اند پس باید امروز چه چیز و چه کسی را مقصر دانست؟
امروز روز ٢٣ ماه رمضان است و شب سوم قدر. می دانم که عده بسیاری دوباره به مساجد می روند و برای علی ١٤٠٠ سال پیش و جهالت خود می گریند و قرآن بر سر می گذارند، من هم ناراحتم اما نه برای علی. علی مرد و پوسید و تمام شد، ١٤٠٠ سال پیش تمام شده است. من ناراحتم برای بیش از ١٥٠ (رو به افزایش) هموطنانم که در زلزله ای واقع در آذربایجان ایران جان خودشان را از دست دادند. از همین جا به تمامی داغدیدگان و خانواده های کشته شدگان تسلیت می گویم.

کامران ز.
٢١ مرداد سال ١٣٩١ خورشیدی


۱۳۹۱/۵/۱۶ ه‍.ش.

دستگیری آزاد آزاده (عباس خسروی)، از نویسندگان عضو کانون وبلاگنویسان را محکوم می کنم


بنا به گزارش های دریافتی، یکی از اعضای کانون وبلاگ نویسان ایران، با نام عباس خسروی فارسانی (وبلاگ نویس، نویسنده و دانشجوی دکترای فلسفه در دانشگاه اصفهان) مدت بیست روز در بازداشت وزارت اطلاعات بوده و اکنون نیز در انتظار صدور رای است. 
وبلاگ نویس فوق به دلیل فعالیت های خود در عرصه اینترنت، توسط اداره اطلاعات استان اصفهان به مدت بیست روز بازداشت شده و  به شدت مورد آزار روانی قرار گرفته است. او اکنون با وثیقه ای سنگین به صورت موقت آزاد است و منتظر صدور رای دادگاه است.
کانون وبلاگ نویسان ایران، ضمن اعتراض به بازداشت و آزار این وبلاگ نویس، خواستار تبرئه فوری او توسط دادگاه است. باید به قاضی آن دادگاه یادآور شد که صدور حکم مجازات، در حالی که متهم (شاید بهتر است گفته شود قربانی)، مدت بیست روز رسما مورد آزار بی رحمانه قرار گرفته است، به مسخره گرفتن اسم دادگاه و عدالت است. (منبع: کانون وبلاگنویسان ایران)

من به عنوان یک عضو از کانون وبلاگنویسان ایران، دستگیری عضو دیگر این کانون و نویسنده وبلاگ نجواهای نجیبانه، آزاد آزاده (عباس خسروی) را محکوم می کنم. نوشتن و بیان عقیده جرم نیست. دستگیری یک فرد به جرم انتقاد از وضعیت نابسامان جامعه و ابراز عقیده، مخالف با کلیه موازین حقوق بشری و به منزله بطلان مشروعیت رژیم استبدادی است.


۱۳۹۱/۵/۱۵ ه‍.ش.

یک پیشنهاد: در داخل ایران پرچم شیر و خورشید را تکثیر کنید و در کوچه ها و خیابان ها بچسبانید



هم میهنان عزیز این کار بسیار ساده است. نظر به این که شیر و خورشید نشان ملی و تاریخی سرزمینمان ایران است، ما می توانیم در اعتراض به حکومتی ناکارامد که موجب فساد و ویرانی ایران گشته است مخالفت خود را با چسباندن پرچم شیر و خورشید در کوچه ها و معابر نشان بدهیم. شاید هنوز افرادی باشند که گمان کنند نشان شیر و خورشید انحصارا متعلق به خاندان پهلوی است و لذا آن را نفی می کنند، اما این طرز فکر اشتباه محض است. به عنوان یک جمهوری خواه که البته به سایر اندیشه ها مانند مشروطه خواهی احترام می گذارم، معتقدم و یقین دارم که شیر و خورشید نشان ملی ایران است و تمسک به این امر در جهت همبستگی میان اقشار، تفکرات و عامه مردم ایران خواهد بود. به شخصه به تضارب آرا و اعتقادات و یک گفتگو میان گروه های مختلف سیاسی برای فردای ایران معتقدم، شاید عامل مهمی که بتواند میان جمهوری خواهان و مشروطه خواهان و حتی گروه های چپی و سوسیالیست، یک ائتلاف و همبستگی به وجود بیاورد نشان شیر و خورشید باشد که عموما میان گروه های مخالف حکومت اسلامی مشترک است.
همانطور که گفته شد، چنین اقدامی بسیار ساده است. دسترسی به پرچم شیر و خورشید در ایران مقدور نیست و لذا نایاب می باشد. اما شهروندان می توانند در حد امکان پرچم های شیر و خورشید را در کاغذ A4 تکثیر کنند و با احتیاط کامل آن را در کوچه ها، خیابان ها و معابر بچسبانند، و بسیار محتاط این عمل را به انجام برسانند تا گیر نیفتند. هر فرد اگر بتواند حداقل ٣ برگه تکثیر کند و در معابر بچسباند، شاهد یک حرکت مردمی و مفید جهت مخالفت با ظلم و ستم آخوندی خواهیم بود. همچنین می توان در برگه هایی جهت اطلاع رسانی اینچنین نوشت، چاپ کرد و به دیوارها چسباند: "شیر و خورشید نشان ملی و تاریخی ایران است و لزوما ارتباطی با سلطنت ندارد" مردمی که از گرانی شدید مرغ و شیر و سایر اقلام و مواد غذایی رنج می برند، بایسته است که برای مخالفت با حکومت نالایق حداقل اقداماتی نظیر دیوارنویسی و چسباندن اعلامیه ها و پرچم شیر و خورشید انجام دهند. می دانیم که زندگی برای جمع جمیع مردم ایران دشوار شده است، اما غوطه ور بودن در مشکلات زندگی و زندگی خود را تطبیق دادن با شرایط موجود که مشکلی را حل نمی کند، باید تکانی خورد و حرکتی کرد، اگر امروز تکان نخوریم وضع همچنان بدتر خواهد شد.
به امید همه گیر شدن این حرکت


۱۳۹۱/۵/۱۱ ه‍.ش.

پس از جمهوری اسلامی: مستند "از تهران تا پیونگ یانگ" مصاحبه ای با فقیهبانو خجسته

چند سال از سرنگونی حکومت ولایت مطلقه می گذرد، ولی همچنان امت همیشه در صحنه از فقدان آقابالاسر نالان و گریانند. شبکه "من و آغا" در همین رابطه مستندی* را از حقایق شورش و فتنه چند سال پیش پخش کرد که در آن فاجعه، فقیه عالیقدر اسلامساز یعنی حضرت آیت الله خامنه ای (دامت برکاته) را از صحنه بیرون کردند و موجب بیچارگی امت شدند. در این مستند کوبنده، فقیهبانو خجسته با خبرنگار کاملا بی طرف ما جناب آقای کامران نجف زاده مصاحبه ای برقرار می کند. لاکن آن مصاحبه در خلال مستند پخش شد و ما آن را عینا برای شما می آوریم. برای تسهیل در کار نیز به جای کامران نجف زاده عبارت "ک.ن" را می آوریم. لطفا با واژه دیگری اشتباه نفرمایید! 
------------------------------------------------------------

فیلم مستند شروع می شود. تهران در دود و آتش. به گفته سی ان ان و بی بی سی معترضان سبزپوش کل تهران و دیگر شهرهای مهم را در دست گرفته اند و سرود یار دبستانی و زنده باد آزادی می گویند. تصاویر فقیه مخلوع از خلافت بر خیابان ها افتاده و آتش گرفته. در گوشه ای از شهر، اعلیحضرت خامنه ای در حال سوار شدن بر هوایپیمای شخصی است. بینندگان توجه فرمایید. این تصاویر برای اولین بار پخش می شوند. فیروز آبادی بر روی پای او می افتد و اصرار می کند که از کشور نرود. خامنه ای گریان است. سوار هواپیما می شود و به سوی پیونگ یانگ پرواز می کند، جایی که کیم جونگ اون رهبر عظیم الشان کره شمالی به انتظار او نشسته است...

ک.ن: خب خجسته خانم چه شد دقیقا این فتنه اتفاق افتاد؟ شما به عنوان شاهد زنده کمی توضیح دهید.

خجسته: یک عده فتنه گر عناصر شیطان بزرگ جامعه اسلامی را به آتش کشیدند. (بغض کرده) یادم میاد آن اواخر شوهر مرحومم خیلی ناراحت بود، همش در باغ قصر ببخشید حیاط خانه محقری که داشتیم دور خودش قدم میزد و از فرط ناراحتی به در و دیوار مشت میزد. اواخری خیلی لاغر شده بودند اعلیحضرت. هیچی نمی خوردند. تنها خوراکشان مرغ بریان بود. شوهرم خیلی فقیه مظلومی بود، در هنگام فوت هیچ کینه ای از فتنه گران نداشت (اشک هایش را با گوشه چادر پاک می کند).

ک.ن: من حال شما را درک می کنم خجسته بانو. واقعا حقایق مشخص است! داریم با هم به تصاویر نگاه می کنیم. می شود توضیح دهید این ها چه کسانی بودند؟ این سپزپوشان شورشی را می گویم.

خجسته: (با حالتی بسیار مظلومانه سرش را به نشانه تاسف تکان می دهد) این ها یک مشت وحشی بودند. وقتی فتنه سال ٨٨ اتفاق افتاد همین وحشی ها در زندان ها به ماموران خوش برخورد و شیکپوش ما تجاوز کردند و باتوم بدستان جیره خوار فتنه گران هم با ضربات باتوم امت حزب الله را در خیابان کتک می زدند و آن ها را گاز می گرفتند. حتی جای دندان های یکی از معترضان وحشی بدترکیب هم در بازوهای من هست، حالا اینجا زشت است و نمی توان چادر را کنار بزنم. اعلیحضرت خامنه ای خیلی به این ها محبت کردند. همش در فکر آن بودند که کسی کشته نشود، ولی نمک نشناسان قدر مرحوم رو ندونستند و ایشان بعد از چند سال موعظه مجبور شدند جلای ایران اسلامی کنند. در کل خیلی دوست دارم بدانم فتنه گران الان کجا هستند. امیدوارم سینه قبرستان خوابیده باشند.

ک.ن (از فرط حیرت انگشت به دهان گرفته): عجب عجب. نمی دانستم. خوب شد شما فرمودید. من تاحالا این حقایق تاریخی رو نمی دوستم. ولی عجب مستندی شما ایفای نقش می کنید خجسته بانو. وای وای! حالا می شود لطفا از اعلیحضرت اسلامپدر یک کم توضیح دهید.

خجسته (با بغض فراوان، صورتش گل انداخته) : شوهرم یک تیکه طلا بود. همش زیر سر شرق و غرب بود که پیشرفت های جامعه اسلامی را می دیدند و کارشکنی می کردند. اعلیحضرت خامنه ای نمونه کامل یک انسان مظلوم و وارسته بود. ایشون همش به فکر بیت المال بودند. (فین می کند) یک روز یکی از عناصر خودفروخته غرب که به درون نظام رخنه کرده بود برای آسیب زدن به حیثیت نظام ٣٠٠ هزار میلیارد حالا نمی دونم پوند بود یا یورو یا ریال، اختلاس کرد که اعلیضرت زد پس کلش و زود پول رو به بیت المال برگردوند. نمی دانید چه خلیفه خوبی بود. او خودش بر سر مزار امام علی در نجف گفته بود که علی بخواب ما بیداریم. آخر سر از غصه دوری از تخت اسلامی و امت همیشه در صحنه ایست قلبی کرد و ترکید. ولی امت همیشه در صحنه بیدارند و برای تاجگذاری آقا مجتبی برنامه ریزی می کنند و اعلامیه پخش می کنند. (دوربین مجتبی خامنه ای را نشان می دهد که به دوربین زل زده و با ولع ناخن هایش را می جود)

ک.ن: البته برخی از فتنه گران که از غرب خبیث تغذیه می شوند می گویند که اعلیضرت و شاهزاده مجتبی چندین میلیارد دلار سرمایه کشور را در چمدان ها گذاشته و با خود برده اند. این ادعا چقدر صحت دارد؟

خجسته: مزخرف می گویند. خیلی شکر خورده اند. ما کلا ٦٢ هزار دلار با خودمون آوردیم که اون هم بخشیش سیسمونی ولیعهد مجتبی است. البته ارث پدری اعلیحضرت اون گوشه جداگانه در چمدانها است و وقت نکردم بنشینم حساب کنم. تازه کلی از اونا رو به خلبان طیاره تو راه داشتیم میومدیم قرض دادم که اون را خورد و به ما پس نداد. تازه همین یک ساعت پیش هم پیش پای شما از ولیعهد مجتبی کلاهبرداری کردند و خیلی از پول ها نیست شد. خاک تو سرت مجتبی چرا حواسپرتی کردی؟

ک.ن: حالا بانو خجسته خودتان را ناراحت نکنید اتفاقی است که افتاده، حالا امت همیشه در صحنه به شما که سید و سادات هستید سهم امام می دهند جبران می شود. از قضیه میرحسین موسوی بگویید. دقیقا چه شد، فتنه گران می گویند که آقا خامنه ای علیه میرحسین کودتا کرد و احمدی نژاد را که البته الان در باغ وحش زندانی است به جای او گماشت، شما چه می گویید؟

خجسته: میرحسین یک جیره خوار صهیونیست اشغالگر بود. میرحسین با حمایت ارتش آمریکا و موساد و ک.گ.پ بر علیه اعلیحضرت کودتا کرد ولی با تلاش شبانه روزی سربازان گمنام شکست خورد و در دادگاه نظامی به جرم هایش اعتراف کرد و وقتی دید رویش کم شده خودش را حبس خانگی کرد. کروبی معاون میرحسین هم یک تروریست کمونیست بود و با حزب توده فعالیت سهمگینی داشت که اسناد آن همگی در گاوصندوق شعبان شریعتمداری موجود است.


ک.ن: آها فهمیدم. (چفیه اش  را مرتب می کند) چطور شد که اعلیحضرت خامنه ای فوت شدند؟ این حقایق را برای امت مسلمان تشریح کنید.

خجسته: بله آن روزها... یادش بخیر. چه دوران غم انگیزی بود. (دوباره می گرید) اعلیحضرت چند سالی دچار سرطان پروستات بودند ولی هیچ نمی گفتند. به من هم هیچی نگفتند. اون موقع فهمیدم که آغا می رفتند دستشویی و ساعت ها در آنجا می ماندند. واقعا نمی دانم چه بگویم. برای تسکین دردشان به دود رو آوردند. سیگار برگ و مخلفات و چیز می کشیدند. تو دستشویی هی با پروستاتشان ور می رفتند. این ها بیخود نبود، آقا شم الهی داشت. آقا مذهبی بود. آقا را ابوالفضل و امام زمان یاری داده بود، از بچگی پشتش بودند. حتما آن ها به آقا خبر داده بودند. بیخود نبود همش صداش گرفته بود، از شدت غصه نشئه شده بود که بعدا البته نعشه شد. همش زیر سر استکبار جهانی است. حضرت آقا بسیار مظلوم بود. ما همینطوری چند وقتی در هوا سرگردان بودیم و نمی دانستیم کجا برویم هیچ جایی رو هم نداشتیم. یک روز در طیاره ناگهان گفتند پروستاتم. خلبان میانبر زد و رفتیم کشور دوست کره شمالی... رهبر عظیم الشانش خیلی به ما احترام گذاشت ولی گفت ما اینجا کلینیک نداریم و خود کره ای ها هم وقتی مریض می شوند خودکشی می کنند چون بیمارستان نداریم. خلاصه دیگه دیر شده بود و اعلیحضرت در جمع خانواده ترکید و جان داد... البته روح آقا الان از بالا دارد کیف می کند و خوشحال است، می بیند که چقدر امت حزب الله روشنند و برای بازپس گیری انقلاب تلاش می کنند.

ک.ن: می دونم وضع روحی شما بد است خجسته بانو. وقت شما رو نمی گیرم. آخرین حرف و آرزی شما چیست؟

خجسته: ای امت همیشه در صحنه متحد شوید زیر عبای ولیعهد کبیر مجتبی خامنه ای. مجتبی قول شرف داده که خلافت نکند بلکه فقط به طور نمادین نظارت می کند، این تن بمیره راست می گویم. من هم وقتی انقلاب اسلامی دوباره پیروز شود و شورشیان خبیث به سزای خود برسند، به همان خانه قبلیم برمی گردم. چادر گلگلیم و برقع حریرم و همینطور اسب ها و مزرعه ها و املاکم یادش بخیر. البته اشتباه نشه چون اینهایی که گفتم مال شخصی نیست، مال موزه و بیت المال است، مال مملکت اسلامی است. من فقط از اون ها حفاظت می کردم چون امانت دار خوبی هستم. مجتبی هم قول داده برگرده سرشو بیاندازه پایین و در کاخ به امور شخصیش بپردازه (دوربین دوباره روی ولیعهد مجتبی زوم می کند. مجتبی عمامه اش را صاف می کند، و آمرانه به دوربین نگاه می کند و لبخند می زند). قسم می خورم به دولت و احزاب و غیره کاری نخواهیم داشت. من هم دوباره میشم فقیهبانو خجسته که البته شکلش مهم نیست... 



.............................................................................
* پی نوشت: پیش از خواندن مطلب برای درک بهتر آن، مستند "از تهران تا قاهره" را ببینید